11w - 1d
سلام میوه بهشتم
ان شاالله که حالت خوب باشه عزیزکم
چند روزه حس می کنم حالم بهتره ، نمی دونم اون تو چی می گذره اما به خدا توکل کردم.
بابایی تون همش میاد و دست می ذاره روی دلم و باهاتون حرف میزنه
میگه بابایی مراقب مامانت باش، خودت اونجا رو مدیریت کن 
میگه منم می خوام باهاش حرف بزنممممم صب تا شب پیش توه 
عاشقشما 
فقط ... یکم زندگی با این روال سخته
همسری خیلی اهل گردش و مهمونیه، و منم با این وضع نه می تونم مهمونی و تفریح برم نه دلم میاد همش به همسری بگم نمیتونم! 
خدایا به حق این شب عزیز، به حق مادر سادات
به حق این روزا مشکل تمام بیمارا رو حل کن مشکل منم حل کن 
خدایا این شرایط باعث شد بیشتر بهت نزدیک بشم و فعلا از فکر سیسمونی و ... در بیام
خدایا این نگرانیا رو ازم دور کن 
راستی اون شب رفتم هیئت و اینکهه اون داخل چی شد رو نمی دونم اما نه خسته شدم نه دلم درد گرفت و تا شب بعدشم هیچی خون ندیدم
البته از سه شنبه هفته پیش که حالم بد شد دیگه خون ندیدم فقط ترشحات خونی قهوه ای تیره دیدم.
اونم گاهی گاهی
یه چیز دیگه ... عمع جونتون طاقت نیاورد و به پروانه و پریسا گفت
اونام خیلی عکس العمل نشون دادن 
البته گفتن شادی اصلی مربوط به وقتیه که بدنیا اومد
باششش
خب من دیگه برم بخوابم . نمیدونم چرا خستم!
شبت خوش عزیزم مراقب خودت باش
به خدا سپردمت عزیزکم



11w - 1d
